فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.
زئوس کراباتشو صاف کرد 
....اوه هرا...این چه تنبیهی هست اخه؟ 
هرا...خیلی راحت میخواست زئوسو ببخشه...ولی شرطی داشت 
درس به دانشجوهای تنبل شته ی فیزیک...اوه خدایان این شکنجه ست..وقتی هرا اینو گفت زئوس با سر قبول کرد 
و حالا تیپش...اوف ..اینجوری نمیشه دل هیچ دختریو برد 
موهای نیمه بلند جو گندمی با ته ریش...با کربات قرمز و کت و شلوار مشکی ساده...هرچندکه زئوس اینجوریم جذابه(  به خدا بابامه بی منظور بوت)ولی قیافه ش سنشو بالاتر نششون میداد و ... 
وارد کلاس شد و از وضع اونجا از تعجب اطرافش جرغه زد...خیلی کلاس شلوغی بوت...پیش خودش فکر کرد 
-اوه...این خوده تارتاروسه! 
خیلی سعی میکرد که طبیعی به نظر بیاد ولی جرغه های اطرافش نمیذاشتن 
وقتی روبه روی تخته قرار گرفت همه با سکوت نگاهش کردن پیش خودش فکر کرد 
-اوه...حالا شد ایلیسیوم...افرین زئوس پیشرفت خوبی بود...مرد...توبا کرونوس تن به تن جنگیدی اینا چی دارن که حول شدی؟ 
زئوس بلند رو به کلاس گفت 
-به کلاس من خوش امدید!...من...بودمین کارلوس هستم(تو دلش گفت...خدایان لعنتت کنن هرا این چه اسم مسخره ای بود؟؟؟) 
صدای زنونه ای که مطعلق به هرا بود در گوشش گفت... 
-بهتر از زفر بودکه...اولش اسمتو زفر معرفی کردم...هرا خنده ی کوچیکی کرد و صداش محو شد 
زئوس ادامه داد 
-معلم لاتین...و فیزیکتون هستم 
اوه این ته مسخره بود...زئوس فوق العاده تحقیر شده بود...باید حال هرا رو جا می اورد 
وبعد ناگهانی تصمیم گرفت فرار کنه...اره فرار و بر تحقیر شدن ترجیح میداد...باید یه رسوایی به بار میاورد..کاری که توش استاده  

تاریخ : یکشنبه 6 مهر 1393 | 07:35 ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات
-اوه...هرا عزیزم...این لازمه؟ 
هرا درحالی که لباس مجلسی مشکیو توی دستش میفشرد با شوق گفت 
-البته که لازمه 
زئوس با تمام خدا بودنش از پس این هرا برنمیومد...نه به اینکه از انسانها مخصوصا زنها متنفر بود و نه حالا که بازار رو جارو کرده بود 
زئوس بیچاره...مشنبای صیدی های فیلم و بازی و لباس و عطر و ادکلنو کفشهارو محکم گرفته بود 
زئوس با اعتراض گفت 
-من نمیفهمم تو همه چیزت از اینها بهتره...لباسهات...کفشات ...عطرت...چرا به این اشغالا گیر دادی؟...عزیزم! 
هرا بی توجه کلی خرید دیگه بار زئوس کرد و راه افتاد سمت کافی شاپ 
مارگارت توی کافی شاپ نشسته بود و میلک شیکشو هورت میکشید! 
سرشوبالا اورد و زئوسو با هرا دید 
پیش خودش گفت 
-مرتیکه ی هوسران...دیروز من..امروز این بدبخت 
و با جسارت بلند شد و سمت میز زئوس و هرا رفت 
سر زئوس جیغ زد 
-****این زنه کیه؟هاه پس اینم طعمه ی بعدیته؟بعد از من میخوای اینو بیچاره کنی؟ 
هرا با عصبانیت به زئوس و مارگارت نگاه کرد 
یه دفعه گاوی از ناکجا ظاهر شد و به دختر شاخ زد 
مارگارت کمرش شکست و زمین افتاد خون ازش فوران میزد و کافه شلوغ شد 
هرا اروم دست زئوسو گرفت و بی توجه به برقی که کف دستشو اذیت میکرد به زئوس گفت 
-که اینطور! 
زئوس مثل بره ای اروم و سربه زیر تا المپ با هرا رفت

تاریخ : یکشنبه 6 مهر 1393 | 07:35 ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات
مارگارت دنبال زئوس دویید و گفت 
-چرا کاری که کردیو به گردن نمیگیری؟ 
زئوس دست به سینه وایساد 
-اون بچه ...اه...چرا شماها هی بچه میارید؟...من دوستت داشتم به شرطی که بچه ای درکار نباشه! 
مارگارت دستشو روی شکمش گذاشت و به دیوار تکیه داد دور شدن زئوسو با چشمای پر تماشا کرد و یاد آرس افتاد(این تیکه ینی اینکه همون دختره س) 
زئوس به کوه المپ برگشت 
هرا به طرفش دویید و بقلش کرد(  ) 
هرا-عزیزم...کجا بودی؟ 
زئوس دستشو لای موهاش برد و گفت 
-یه کار اظطراری بود...ببخشید 
و خندید و گفت 
-خب حالا که اینجام....چخبر؟ 
هرا گفت 
-میخوام بریم زمین...دوتایی 
زئوس با هولئ پرسید 
-خب...خب...ک..کجا...یعنی کجا بریم؟ 
هرا یه لبخند عمیق زد و گفت 
-بازار...میخوام بریم بازار 
و اخم کرد 
-این ادامها حق ندارن اینقدر خوش باشن درحالی که ما اینجا تفریح خاصی نداریم! 
زئوس اهی کشید و سمت معبد زئوس بر فراز کوه المپ رفت

تاریخ : یکشنبه 6 مهر 1393 | 07:33 ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات
زئوس کلاه رو روی سرش کشید و به سرعت از کنار کلوپ رد شد 
اوه خدا جون....اون...اون که ارسه! 
ارس توی کلوپ نشسته بود و دستش دور گردن یک دختر بود و نوشیدنی مینوشید 
زئوس پیش خودش فکر کرد...دختره خشگله 
و لبخند بدجنسی زد 
به سرعت وارد کلوپ شد و سراغ میز ارس رفت ارس هواسش نبود 
دختر تند تند حرف میزد و نوشیدنی مینوشید 
تقریبا 18ساله به نظر میرسید باموهای سیاه و چشمای رنگین کمونی و لباس ابی که چشماش اون رنگو بازتاب میداد! 
ارس خندید و سرشو برگردوند تا زئوسو دید نوشیدنی توی گلوش پرید و دستش خورد به نوشیدنی و غذاها 
نوشیدنی روی لباس دختر ریخت 
دختر جیغ کشید و بلند شد گریه ش گرفت و رفت سمت دستشویی 
زئوس لبخند زد و فکر کرد 
-همونی که میخواستم....فوق العاده ست... 
ارس که از عصبانیت سراز پا نمیشناخت یه لحظه روشو کرد سمت زئوس 
ولی اونجا نبود 
-ببخشید 
دختر برگشت و ابروهاشو درهم کشید 
گفت 
-بله؟ 


تاریخ : یکشنبه 30 شهریور 1393 | 01:41 ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات
زئوس اذرخشو توی دستش چرخوند و با لبخند به سمت یک کوه نشانه گرفت کوه از هم پاشید برادران نقشه کشیده بودند تا پدر را سرنگون کنند و حالا زمان ان فرا رسیده بود هرکدام سلاح های خاص خودرا داشتندهرکدام از دیگری قدرتمندتر ومخوفتر 
متحدان برادران هیولاهایی بودند از اورانوس در قعر تارتاروس 
پوسایدن با غرور و افتخار نیزه ی سه شاخ خوود را بر زمین میکوبید و اب خروشان از محل تماس سلاح بیرون میزد...پوسایدن از این وضع راضی بود و همینطور هادس کج خلق که به ظاهر پسریاشفته بود ولی در چشمان اوهمرگه های خوشحالی پیدا بود 
سپاه برادران به راه افتاد 
شبی سرد بود ولی سرما به هیچ وجه توانایی مقاومت در برابر اراده ی اهنهارا نداشت 
و حالا لحظه ی موعود 
صف تایتانها با لشکر کشی منظم و باشکوه در کنار دره ای ایستاده بود و کرونوس جامعی طلایی با علامتهای سیاه برتن داشت 
چشمانش همچون خورشید دره را روشن کردهبود زئوس به شکوه ارتشتیتان نگاهی انداخت و اذرخش رادر دست فشرد و دره با صاعقه روشنتر شد هوا طوفانی شد 
کرونوس با پوزخند به زئوس گفت 
-پس که اینطور ماها همانند انگل از وجودم تغذیه کردید و حالا....قدرتمند شده اید 
زئوس اتش خشم را در چشمانش حس کرد و فرمان حمله صادر شد طبق تاکتیک جنگی هرکس به شخص هدف گذاری شده حمله میکرد کرونوس به میدان امد 
سه برادر دوره اش کردند هرکدام ذرهای از قدرت خودرا به نمایش گذاشتند و کرونوس راخسته کردند کرونوس فریادی کشید برادرها با بی رحمی به جان پدر افتادند و اورا تکه تکه کردند 
چند روز بعد از نبرد سهمگین بین سه برادر قرعه کشیده شد هرکدام باتوجه به استعدا های خویش دنیارا تصاحب کردند 
زئوس اسمانها 
پوسایدن دریاها 
و طولی نکشید که شادی برادرشان هادس به عزا تبدیل شد دنیای زیرین به قرعه ی هادس افتاد برادری که چندروز بیشترنبود که طعم ازادی را چشیده بود 
و دوباره اسیر تاریکی شده بود این یک شکست بزرگبود هادس از انها متنفر شد 





تاریخ : شنبه 29 شهریور 1393 | 08:51 ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات
برف به شدت میبارید به طوری که تمام کوهستان را فرا گرفته بود زئوس از بین کوه ها به ارامی نگاه کرد 
عقاب زئوس مستقیما جلوی پای او فرود امد و تعظیم کرد 
عقاب گفت 
-سرورم روز موعود نزدیک است برای سرنگونی پدرتان و نجات برادران و خواهرانتان چه نقشه ای کشیده اید؟ 
زئوس شمشیر بزق اسارا در دستانش چرخاند و به اسانی جواب داد 
-صورت در برابر صورت من مستقیما با او رو به رو خواهم شد تا طعم شکست و بهت را در چشمانش ببینم 
عقاب ارام گفت 
-اما...سرورم مادرتان رئا...او موافق است؟با او مشورت کرده اید؟ 
زئوس به شدت عصبانی شد و هوای اطراف جرقه زد عقاب با ترس زیر صخره ای پناه گرفت 
-ادریانوس ایا تو فرستاده ی رئا نزد من هستی یا مشورت گر من؟من بچه نیستم و از عهده ی کارهایم برخواهم امد 
عقاب مطیعانه سرتکان داد و عقب رفت 
-بله بله همینطورکه شما میگویید است سرورم...با اجازه 
و بالهایش را گشود و برفراز کوه الپ پرواز کرد 
الپ مخفیگاه زئوس جایی که حتی در افسانه هاهم از ان و نقش زئوس دران سخنی به میان نیامده است 
زئوس به صخره ی غار تکیه کرد پیش خودش زمزمه کرد 
-روز موعود...سرنگونی کرونوس...روز ازادی 
و با لبخند در غار کنار اتشی که با گلوله ای صاعقه درست شده بود لم داد و بطری نکتار را زره زره نوشید 
صبح زود طبق نقشه ای که فقط خودش میدانست به سمت قصر کرونوس راه افتاد و به شکل مردی دوره گر انسان درامد و بطری بزرگ و زیبای نکتار اغشته به مواد تهوع اور را بر روی دوش خود حمل کرد 
زیر لب گفت 
-روز موعود فرارسید پدر 
و به سمت شکارگاه کرونوس رفت جایی که کرونوس درحال شکار و اذیت کردن انسانهای نگون بخت از فراز قصر شناور دراسمان بود وبرادرهای او پاپتوس و کریوس درحال خنده و شادی بودند....انسان ازاری تفریح مورد علاقه ی تاتیتانها بود زئوس با نفرت به انها نگاهی انداخت و نزدیک شد و شیشه ی نکتار را بر فراز صخره ای گذاشت 
و به اسمان نگاه کرد 
-ای تایتان بزرگ و باشکوه انسانهای ضعیف و حقیر برای پروردگار خویش پیشکشی اورده اند تا از ما راضی باشید 
زئوس کاملا اگاه بود که پدر از فراز اسمان با پوزخند اورا نگاه میکند ولی این تیتان نگون بخت از نقشه ی او کاملا بی خبر بود 
و.... 
شیشه ی شراب در کمتر از یک ثانیه ناپدید شد 
و صدای قهقهه ای زمین را پر کرد و ناگهان از اسمان دو مرد و سه زن ظاهر شدند و حال خوشی نداشتند 
زئوس با عجله انها را به غار مخفی برد و پوشانیدشان!!! 
معلوم بود حال پدر خیلی بد است زیرا طبیعت به بد روزی افتاده بود و از اسمان صدای ناله و گریه میامد 
زئوس رو به انها کرد و اهسته گفت 
-من زئوس یکی از فرزندان کرونوس هستم که از دست خورده شدن فرار کردم 
و دختری که موهای طلایی داشت و اطراف او گل روییده بود با ناراحتی گفت 
-پس تو...برادر ماییی من دمتر هستم و این 
به دختری که به اتش زل زده بود و ردایی را به خودش میفشرد اشاره کرد 
-خواهرم هستیا و 
به دختری با موهای مشکی لخت اشاره کرد که با لبخند زئوس را تماشا میکرد و در نوع خودش زیبایی بی نظیری داشت 
-خواهر دیگرم هرا 
و به مردی با موهای مجعد و چشم سبز اشاره کرد و ادامه داد 
-پوسایدن برادرمان 
و به سمت مردی اخمو با موهای مشکی و چشمان سیاه اشاره کرد 
مرد حرف دمتر را قطع کرد و گفت 
-خودم زبان دارم احتیاجی نیست تا من را معرفی کنی 
هرا اهی کشید و سرتکان داد 
مرد با اخم گفت 
-من هیدیز هستم پسر خورده شده ی کرونوس 
زئوس احساسات انهارا درک میکرد برادری که هیدیز نام داشت احتمالا کلی اذیت شده و کمی پیش خودش فکر کرد 
-اوه عجب حرفی خب معلوم است اذیت شده تو که خورده نشده ای 
و هرا به زئوس زل زده بود 
زئوس اورا نادیده گرفت و روبه انها گفت 
-برادران و خواهران من فقط اسارت تمام شده ما ازادی را بدست می اوریم 


تاریخ : شنبه 29 شهریور 1393 | 08:50 ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات


تاریخ : یکشنبه 23 شهریور 1393 | 04:49 ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات
خیلی باحاله تم سانگای هری از 1تا7 هست



تاریخ : یکشنبه 23 شهریور 1393 | 04:44 ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات
تاریخ : یکشنبه 23 شهریور 1393 | 04:23 ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات
[]

تاریخ : یکشنبه 23 شهریور 1393 | 04:18 ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات
در حقش ته نامردیو پیاده شدن
http://www.uplooder.net/img/image/4/1024973e7b0084ffc0c599b2385534f0/Vlcsnap-2011-10-26-11h01m43s118.png


تاریخ : یکشنبه 23 شهریور 1393 | 04:08 ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات
سلام دوستان
من اینجا از هری پاتر و خون اشامها و پرسی جکسون اپ میکنم
خوش اومدید


تاریخ : یکشنبه 23 شهریور 1393 | 04:03 ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic